همگان مي انديشند كه چگونه در سرزمين بي احساسات عشق را توان
 ديد ...

و من مي‏گويم آيا تاكنون در سياهي شب به ستاره‏اي چشم دوخته‏اي . . .

همگان گويند بي احساسي عشق را نيز بي احساس خواهد نمود . . .

و من مي‏گويم آيا تاكنون گلي را ديده‏اي كه از ميان شكاف يك سنگ روييده باشد . . .

گويند پس اين عشق كجاست تا ما را به سر منزل مقصود برد . . .

و من مي‏گويم آيا تاكنون كودكي را ديده‏اي كه روز هنگام با ديدگان بسته به دنبال نور مي‏گردد . . .

مي‏گويند شعله عشق گذر است و با گذشت زمان به خاموشي خواهد گراييد . . .

و من مي‏گويم آيا تاكنون به خورشيد نگريسته‏اي كه چگونه پس از گذشت ساليان دور همچنان شعله ور است . . .

مي‏گويند عشق و مستي كار عقل نيست . . .

و من مي‏گويم اين عقل در هفت بطن آراميده است كه هر بطن ظاهري متناقضي با يكديگر دارد و در وجود مكمل همديگرند . . .

مي‏گويند سخن كوته دار كه تو را به جرم شاعري و مجنوني رسوا خواهيم نمود