آواز بلند

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

تا با تو بگویم غم شب های جدایی

بزم تو مرا می طلبد، آمدم ای جان

من عودم و از سوختنم نیست رهایی

تا در قفس بال و پر خویش اسیرست

بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

عمری ست که ما منتظر باد صباییم

تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای

بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

در آینه ات دید و ندانست کجایی

آواز بلندی تو و کس نشنودت باز

بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی

در آینه بندان پریخانه ی چشمم

بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی

بینی که دری از تو به روی توگشایند

هر در که براین خانه ی آیینه گشایی

چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست

خوش باد مرا صحبت این یار سرایی


در تب و تاب رفتنم، به فکر راهی شدنم
تو ای همیشه همسفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس، هر نفس از من بنویس

مرا به دنیا بنویس، همیشه تنها بنویس
به آب و خاک، آتش و باد، برای فردا بنویس

تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو

نفس اگر امان نداد، روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت، مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش، نامه رسان من تو باش
حافظه تبار من، نام و نشان من تو باش

بگو حکایت مرا، قصه هجرت مرا
توشه ای از غزل ببخش، راه زیارت مرا

تو جان من باش و بگو، جانان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو، میلاد من باش و بگو

نفس اگر توان نداد، مرا دوباره جان نداد
به این همیشه ناتمام، زمان اگر امان نداد

تو جان من باش و بگو، زبان من باش و بگو
بر سر گلدسته عشق، اذان من باش و بگو

بگو که مثل من کسی، به پای عشق سر نداد
از آن سوی آبی آب، خبر نشد خبر نداد

تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو….

از سخنانی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرم


از اشک هایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم


از روز آشنایی با تو متنفرم


از روزی که به تو علاقمند شدم متنفرم


از این عشق افراطی متنفرم


از افکاری که به تو ختم می شود متنفرم


از سکوت پرمعنایت متنفرم


از واژه های محبت آمیزی که به تو ختم می شود ولی نمی شنوی متنفرم


از احساسی که به تو دارم متنفرم


از اینکه نمی توانم از تو متنفر شوم متنفرم


به خاطر روزهایی که به یاد تو گذراندم متاسفم


به خاطر بیداری شبهایم آن هم در فراق تو متاسفم


به خاطر چیزهایی که نوشتم و می نویسم متاسفم


به خاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم متاسفم .


به خاطر سکوتم متاسفم.


به خاطر عشق یکطرفه ام به تو و به خاطر تنفرم هم متاسفم


به خاطر همه چیز متاسفم


دوستت داشتم .... حال ندارم .... و نخواهم داشت ....کسی در دلم جای تو را خواهد گرفت


    

عشق چیست؟ مادر گفت عشق یعنی فرزند 

. پدر گفت عشق یعنی همسر.

 دخترک گفت عشق یعنی عروسک

. معلم گفت عشق یعنی بچه ها.

 خسرو گفت عشق یعنی شیرین.

شیرین گفت عشق یعنی خسرو .

 اما فرهاد هیچ نگفت.

 فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشمانی بارانی. میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد!‌میخواست شکایت کند اما نکرد. نفسش دیگر بالا نمی آمد؟ سرش را پایین آورد و رفت! هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند! ولی او نایستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون میدانست او نباید بماند. و عشق معنا شد



دل

چه اشکی گرفته چشاتو عزیزم

سکوته که بسته لباتو عزیزم

تو رفتی و قلبم زده زیره گریه

ولی دیره گریه ولی دیره گریه

می خوام از تو بخونم اما نمیشه

چرا رفتی از پیشم واسه همیشه

یه نگاه کن پشت سر مگه چی میشه

بنال ای دلم بنال ای دلم

که اشکام می باره بنال ای دلم

بنال ای دلم بنال ای دلم

ته روزگاره بنال ای دلم

به چشمات قسم که عاشق منم

چشام گریه داره بنال ای دلم

اگه قسمت این بود که از هم جدا شیم

اگه قصه اینه که بی هم رها شیم

نمی خوام بمونم اسیر نفسام

دعا کن بمیرم که خالیه دستام

می خوام از تو بخونم اما نمیشه

چرا رفتی از پیشم واسه همیشه

یه نگاه کن پشت سر مگه چی میشه

بگو ای دلم چی شد که شکستی بگو ای دلم

بگو ای دلم تو غربت نشستی بگو ای دلم

دل تنگه من دل خسته ام اسیر کی هستی

بگو ای دلم بنال ای دلم بنال ای دلم

ته روزگاره بنال ای دلم

به چشمات قسم که عاشق منم

چشات گریه داره بنال ای دلم

 

 دل

به

بیا بیا که دل تنگ من هوای تو دارد

               غم فراق تو و شوق نامه های تو دارد

دو گوش من همه دم جذبه صدای تو خواهد

               دو چشم من همه شب گریه از برای تو دارد

به خانه چون نگرم یادگاری های تو بینم

               به کوچه چون گذرم کوچه نقش پای تو دارد

زبال زرد قناری هزار بوسه ربایم

              که در گلوی خوش اهنگ خود نوای تو دارد

شبی به خواب پریشان حریر زلف تو دیدم

             دگر همیشه شبم عطر جانفرای تو دارد

اگر به باغ و چمن میروم هوای تو خواهم

             که گل به رنگ تو باشد چمن صفای تو دارد

نگه به خنده گل می کنم به یاد لبانت

             ز هم شکفتن گل حال خنده های تو دارد

بدان بدان که دگر تاب انتظار ندارم

            بیا بیا که دل تنگ من هوای تو دارد

 

من سکوت خويش را گم کرده ام

لاجرم در اين هياهو گم شده ام

من که خود افسانه مي پرداختم 

عاقبت افسانه مردم شدم

اي سکوت اي مادر فريادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راه مي داشت

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکست 

تو مرا بردي به شهر ياد ها 

من نديدم خوش تر از جادوي تو

اي سکوت اي مادر فرياد ها !

گم شدم در اين هياهو ،گم شدم

تو کجايي تا بگيري دست من ؟

گر سکوت خويش را مي داشتم 

زندگي پر بود از فرياد من !!!

 نخــــــــــــــــــــــــــــل عاشق*****

زرد است كه لبريز حقايق شده...

تلخ است كه با دل موافق شده...

شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي....

پاييز بهاري است كه عاشق شده...

من به درماندگي صخره و سنگ

من به آوارگي ابر و نسيم

من به سرگشتگي آهوي دشت

من به تنهايي خود مي مانم

من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي

گيسوان تو به يادم مي آيد

من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي

شعر چشمان تو را مي خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترين راز وجود

برگ بيد است که با زمزمه جاري باد

تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد

تو تماشا کن

که بهاري ديگر

پاورچين پاورچين

از دل تاريکي ميگذرد

و تو در خوابي

و پرستو ها خوابند

و تو مي انديشي

به بهاري ديگر

و به ياري ديگر

نه بهاري

و نه ياري ديگر

- حيف

اما من و تو

دور از هم مي پوسيم

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است

ديگر از من تا خاک شدن راهي نيست

از سر اين بام

اين صحرا

اين دريا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو اين غم شيرين را

با خود خواهم برد

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم
 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.
 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و
يادآوري خاطرات با تو بودن.
دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش
 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.
ولي نيافتمت.
از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟
مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم
 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.
 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.
كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.
نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،
 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و
 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.
 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.
 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به
يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.
تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

پرسيد:
 به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم
"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده
 هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به
خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك
 تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده
 است

برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ...
آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ...
دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...
كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...
بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده
گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...
دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...

عشــق عشــــق عشـــــــق
نمي دانم كه اين عشق چگونه بر كوير خشك قلبم باريد كه دل بي خبرم عاشق شد
و به عشقش مي بالد . . .
نمي دانم مي داند كه با ديدنش مي رود از تن و جانم خستگي . . .
نمي دانم تا كي عاشق مي ماند . . .
نمي دانم مي داند بدون او بي قرارم ، هيچم ، پيچم . . .
نمي دانم مي داند در انتظار فرداي با او بودنم . . .
نمي دانم چگونه سر کنم لحظات بي او بودن را . . .
نمي دانم مي داند كه هيچگاه عشق واقعي نمي ميرد . . .
نمي دانم مي داند دوست ندارم در روياي كسي ديگر باشم . . . . !

  به تو نرسیدم، اما خیلی چیزارو یاد گرفتم...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم. 

یاد گرفتم هیچکس ارزش شکوندن غرورم رو نداره.

یاد گرفتم توی زندگی برای اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز به یه بهانه ای دلشو بشکونم.

یاد گرفتم گریه ی هیچکس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم...

می خوام همین جا دلمو بشکونم خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.

تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه.

توی این زمونه کسی نباید احساس تورو بدونه وگرنه اون تورو می شکونه.

می خوام بشم همون آدم قبل کسی که از سنگ بود و دو رو برش دیواری از سکوت و بی تفاوتی...

می خوام تنها باشم...

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

به نام نامی عشق    

و رفتی هیچ گاه   فراموش نخواهد کرد

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم” سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. …. ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

اگر دوباره متولد می شدم ..

     باز هم در پاییز به دنیا می آمدم ...

                    باز هم چمدانم را در پاییز از عشق پر می کردم

                                          ...

                                                      با پاییز آمده ام و با پاییز خواهم رفت ...

بهترین خاطراتم ... همه نارنجی اند و خش خش ِ برگ های مست ِ پاییز

                                                                                آوای ِ قشنگ ِ آرزوهای من

                                                                                                                         ...

راه افتاده ام ...

                       خیس ِ خیس ..

                                          عشق لیز می خورد از تنم ...

یاد ِ روزهایی که بر تنت لنگر می انداختم

                                        و عاشقانه بادبان ها را بالا می کشیدی ...

                           طوفانی می شدیم ... موج می زدیم ...

                                                                       پشت ِ سر ِ هم ... موج می زدیم ...

                    کشتی ِ خاطره هامان ... پهلو گرفته ...

                                                                                   هر چند وقتی ..

             بادی می وزد و موجی می آید زیر ِ این کشتی و تنها تکان ِ ساده ایمی خورد ....

امروز .. من و تنهایی و خاطره ها ... همه از تو سرازیر شده ایم ...

                                                                                           ..

                                 دوباره پا بده . بگذار .. برگها زیر ِ پایمان ... عاشقانه ناله کنند ...

چه بر سر ِ من آمده امروز !!؟؟

                 امروز که نه تو هستی ..

                                 نه پاییز ... نه برگ های دلباخته ی خزان .....

                     ته مانده ی شیرینی ِ لبهایت ..

                                                  شوری ِ بی وصف ِ اشک هایت که می گفتی :

                  نبوس ؛ نمک گیر می شوی ؛؛ نبوس ....

                           ...

بوسیدم و ....

                نفس در نفس ... گم شدم ..

                                                                  ......

                                                            دستم به تو که نمی رسد ...

                                       ولی

پاییز ...

                                                                       پاییــــــــــــــــــــــــــــــز ... کجایی ؟؟؟

قبر من


دلم خیلی گرفته ...............!

دلم از کسی گرفته که خیلی دوستش دارم !

دلم میخواد العان توی یه قبرستون قدیمی قدم بزنم شاید یه کم از دردم کمتر بشه !

دلم میخواد موقع قدم زدن یه قبری پیدا کنم که احساس کنم بهم خیلی نزدیکه !

بشینم کنارش و فقط گریه کنم !

خدا کنه کسی اشکمو نبینه !

اون مرده اینقدر شبیه به منه که احساس می کنم این قبر فقط مال خودمه !

دوست دارم روی قبرم دراز بکشم !

دوست دارم تنها باشم !

من اینقدر دلم گرفته که دیگه تو هم نمیتونی منو آرومم کنی !

فکرشو بکن توی دنیا یه دوست واقعی داشته باشی اما هنوز شبا از درد  تنهایی

گریه کنی !

قضاوت

خدا اومدم پیشت واسه گلایه....من شاکی ام خدایا....خدایا تو

این دنیا آدما راحت دل می شکنند....خود خواهن....خودت گفتی

که عشق مقدسه....آره؟پس بشنو حرفامو و قضاوت کن....عاشقش

شدم اما هیچ وقت نفهمید شایدبا خودش فکر کرد هنوز خیلی بچه ام

و عشق مفهومی برام نداره اما خدا سالها گذشت اما خاطر و عشق

اون از من نگذشت....صبوری کردم اما فایده ای نداشت با نگاهم هزار

بار بهش گفتم دوستش دارم اما اون بی انصاف نخواست بدونه...

شاید فهمید و به روی خودش نیاورد شبا از غصه ی از دست دادنش خواب

به چشمام نیومد دعا کردم اما انگار همه چیز دست به دست هم دادن تا

عشق یک طرفه ی منو ازم بگیرن خدایا اینا واسه عاشق بودن کافی نبود؟

اون رفت و پا رو دل من که می دونست دوستش دارم گذاشت رفت و دل به

غریبه ها بست....اون عاشق شد اما عشقش من نبودم همیشه تو حسرت

اینکه یه بار حتی به شوخی بهم بگه.......نه...نه........دیگه تموم شد.

اون رفت.عشقی که ۲ سال فداش بودم خوردم کرد و رفت.فکر منو دلم نبود.

رفت و تنهاترم کرد.قبلا با یادش و امید وصال زنده بودم و زندگی می کردم اما

اون یاد و خاطرش تنها چیزی که ازش داشتم رو ازم گرفت و تنهای تنها منو

به امون خدا رها کرد.من گله ای ندارمخدا عشقش رو واسش حفظ کنه......و

به من هم صبر از دست دادن زندگیمو بده.....دیدی خدا دیدی چقدر

بی رحمن؟...خوش به حالت که همیشه تنهایی و هیچ غصه ای نداری

وای به حال منو دلم....اون شکسته حد اقل تو هواشو داشته باش..........

خیلی سخته........خیلی...........چی بگم شاید....شاید واقعا قسمت نبود....

اسمشو از رو لبام محو کردم تو ام یادشو از دلم بگیر.....هیچ کس نمیتونست تو

رو ازم بگیره اما وقتی خودت رفتی نتونستم کاری کنم چون دوست داشتم....

به زور هم که شده خودتو-یادتو- عشقتو از سر نوشتی که تو خیالم با تو ساخته

 بودم پاک می کنم....شاید یه روز برگردی(که می دونم محاله)اما چه جوابی داری

برای یه دنیا غربت و دلتنگی؟چه جوابی داری برای چشمهای بی تاب و گریون؟

چه جوابی داری واسه یه قلب له شده زیر غرور و یه دنیا دلتنگی؟.....دیگه محاله

عاشق بشم.....محاله.....

                                                                  

چشمانت را باز کن.....

تو را قسم به لحظه لحظه های دلتنگی من چشم باز کن...نگاهم کن...

شاید من را ببینی....

نمی دانم چرا"حتی وقتی خیره نگاهم می کنی باز من را در قاب زیبای

 چشمانت گم می کنی چرا من را نمی بینی؟.......

مگر جز این است که دل به دل راه دارد؟دل من از غصه ی تو پیر شدم مهربان

پس چرا دلت هوای دلم نمی کند ؟.......

به من بگو چرا سراغی از من نمی گیری؟....

گفته بودم نباشی زنده نخواهم بود.....س چرا نفس می کشم؟

چرا هنوز درون سینه ام می تپد قلبی که هزار بار بعد از رفتنت

 مرد؟....نه این صدای قلب نیست...این صدا"صدای تکه تکه شدن

غرور و احساسات من است که هر ثانیه بر سینه ام می کوبد......این

صدا صدای پای توست که هر

لحظه بر دلم پا می گذاری و زیر و رویش می کنی.....

باورت شد دیدی دل نازک من طاقت دوریت رو نداشت دیدی چه زود

پیرم کردی دیدی چه زود آرزو هایم را پرپر کردی؟.....

  مگه قیمت داشتن تو چقدر بود که نتوانستم داشته باشمت؟......

بیشتر از ثانیه هایی که پر از بغض و دلتنگی است؟بیشتر از لحظه لحظه

فنا شدن در تنهایی است؟بیشتر از خواب و ارامشی است که بعد از رفتنت

به یغما رفته؟بیشتر از سوی چشمانی است که هر لحظه راه را می یابد که

شاید بر گردی؟........

من حاظرم هنوز هم برای تو نداشته هایم را قربانی کنم تو فقط بگو که روزی

خواهی آمد.....کاش میدانستی بعد از تو چه به روزگارم آمد......

کاش می دانستی هنوز هم هرگاه دو لبخند"دو نگاه مهربان"دو دست

گره خورده به هم"دو مجنون که پا به

 پای هم راه می روند را می نگرم فقط تویی که در ذهن پریشانم مجسم

می شوی....تویی که هیچ وقت برای من نبودی.....

تو می دانستی اگه بروی دیگه به پا نمی خیزم....اما رفتی....رفتی

و حسرت بودنت با من"اینکه هرگز من و تو ما نمی شویم برای همیشه

 بر دلم داغی گذاشت که با مرحم هیچ عاشقی التیام نمی یابد.....

راضی ام به رضای تو.....نمی خواهم با من بودن آزارت دهد.....برو......

فقط لطفی کن"منی را که مدتهاست از من ستاندی را به من باز گردان....

باید زندگی کنم.....

می ترسم با این حال نتوانم طاقت بیاورم و از تو و قولی که داده بودم شرمنده

 شوم قولی که خود با خودم بستم......اینکه همیشه وفا دارت بمانم

حتی اگه هیچ وقت از آن من نباشی..

عشق

عشق يعنی با غم الفت داشتن

سوختن با درد نسبت داشتن

عشق دريک جمله يعنی انتظار

انتظار روز رجـــعت داشتن

عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی در جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

عشق يعنی سجده ها با چشمان تر

عشق يعني سر به در آويختن

عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختــن

عشق يعنی زندگی را باختن

عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار

عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديـده بر در دوختـن

عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی لحظه های التهاب

عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی سوز نی آه شبان

عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی با گلي گفتن سخن

عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

عشق يعنی رسم و دل برهم زدن

عشق يعنی يک تيمم يک نماز

عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی چون محمد پا به راه

عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست

عشق يعنی زاهد اما بت پرست

عشق يعنی همچومن شيدا شدن

عشق يعنی قلــه و دريا شدن

 

من که می دانم شبی...عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من... سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا... سرگرم بزم ومستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم... وشتابان می رسد


من که می دانم به دنیا ... اعتباری نیست نیست



بین مرگ و آدمی... قول و قراری نیست



من که می دانم اجل... ناخوانده بیدادگر
...


سرزده می آیدو... راه فراری نیست نیست



پس چرا... پس چرا عاشق نباشم


 

برام سخته ، خيلي هم سخته ولي بايد تحمل كنم

 

تنها كسي بود كه تو دنياي تنهايي ام پا گذاشته

 بود ...

هميشه دوستش دارممممممممم

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون کندن به دست

عشق يعني زاهد اما بُـت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يک شقايق غرق خون

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يک تبلور يک سرود

عشق يعني يک سلام و يک درود

عشق ،

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

 

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

 

عشق یعنی آن روز وصال

 

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

 

عشق یعنی پای معشوق سوختن

 

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

 

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

 

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

 

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

 

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

 

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

 

عشق یعنی انقباظو انبصاط

 

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

 

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

 

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

 

عشق یعنی عشقه من زیبای من

 

عشق وزندگي عاشقان


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)http://www.farapix.com/photos/farapix_com_942ce16890a5886a3cc32abd83bee884_23144727180551185190.jpg


قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…



گروه ترانه ها
هنوز بی وفایی نکرده ام که به من میگویی بی وفا!
من قلبی دارم عاشق ، پاک و بی ریا!
هنوز بی وفایی ندیده ای که به من میگویی لایق عشقت نیستم
هنوز خیانت ندیده ای که میگویی یکرنگ نیستم
چرا باور نمیکنی که عاشقت هستم ، چگونه بگویم که من تنها با تو هستم
اینها همه بهانه است ، حرفهایت خیلی بچه گانه است
چشمهایت را باز کن و مرا ببین ، این بی قرارها و انتظار قلبم عاشقم را ببین
ببین  که چه امید و آرزوهایی دارم با تو ، در مرامم نیست بی وفایی و خیانت به تو!
تویی که تنها در قلب منی ، مثل نفس در سینه منی ، چرا باور نمیکنی که تنها عشق منی ، چرا باور نمیکنی که تنها تو ، فقط تو در قلب منی !
چرا باور نمیکنی دوست داشتن هایم را ، باور نمیکنی احساس این دل دیوانه ام را
هنوز شب نشده به فکر روشنایی فردا هستم ، میترسم که شب را دوباره با ترس و دلهره بگذرانم ، ترس از حرفهای تو ، ترس از بهانه های تو ، دلهره برای از دست دادن تو!
آرامش را از من گرفته ای ، از آن لحظه که فهمیدی زندگی منی ، زندگی را نیز از من گرفته ای ، هر کس مرا میبیند میگوید چرا اینقدر آشفته ای ، عاشق هستم ولی چهره ام مثل یک عاشق تنها و شکست خورده است ، در انتظار تو نشسته ام ، اما هر کس مرا میبیند میگوید این بیچاره چه غم سنگینی در دلش نشسته است!

تنهايي

کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام

بی خبر از موج و دریا نبود

کاش بودی تا دو دست عاشقم

غافل از لمس گل مينا  نبود

کاش بودی تا زمستان دلم

این چنین پر سوزپر سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بعدتو این زندگی زیبا نبود

بعد تو این زندگی زیبا نبود

درد ، مرا انتخاب کرد من ، تو را تو ، رفتن را آسوده برو ! 

دلواپس نباش من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم ! 

 

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

غم تنهاي من

چرا وقتی كه آدم تنها ميشه

غم و غصه اش قد يك دنيا ميشه

ميره يك گوشه پنهون ميشينه

اونجا رو مثل يه زندون ميبينه

غم تنهايی اسيرت ميكنه

تا بخوای بجنبی پيرت ميكنه

وقتی كه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه

غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه

ياد اون شب‌ها می‌افتم زير مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می‌نشستيم من و يار

غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت می‌كنه

ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه

دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب ميزنه

اشك اين ابرا زياده ولی دريا نميشه

غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت می‌كنه    بياد فريدون فروغي

خ

کفر نعمت نمیکنم ولی خدایا دلم بدجور شکسته…

دیگه نمیتونم به خودم ودلم درس صبوری بدم…

نمیتونم بهش بگم احمق نشو زندگی کن

اخه اینم شد زندگی؟

زندگی که هر روزش مثل دیروزه؟

زندگی که پر شده از دروغ و………..

خدایا بگو چکار کنم؟

بگو اینقدر منو سرزنش نکنن

بگو اینقدر رنجم ندن…

بگو اینقدر با اعصابم بازی نکن….

بگو دل شکسته ام رو بیشتر از این خون نکنن

بگو ……خدایا بهشون بگوووووووووو

که منم آدمم بخداااااااااااااااا آدمممممممممممممم

چرا هیچ کس نفهمید؟

چرا همه میخوانند منو از این دنیا بیرون بیارن…

چرا وقتی میدونن دلشکسته ام با هیچی آرووم نمیشه

حرف محبت آمیز میزنن؟

چرا وقتی میدونن نمیتونن غصه رو از دلم پاک کنن زخم زبون میزنن……

خدایا دیگه طاقت ندارم……

دلم تنگم


عزیزم 
 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست توو سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه 
چون میدونم میخوایی زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته اس....
خیلی خسته.....


ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي رو داريم


يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش بذاريم


ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست


ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست


ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم


ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم


وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت


تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت


هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي


بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟


تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش مهتاب


حتي اندازه چشمي که يهو مي پره از خواب

از آن زمان که

از آن زمان که پا کشیده اى و رفته اى، دیگر در نى نى هیچ چشمى بیداد محبت راندیده ام .

باور کن دیگر در آن سوى دل تنگى، دل گرمى و نوازشى را حس نکرده ام .

- به خدا - دست هاى خالى ام بوى گریه گرفته اند!

از آن زمان که رفته اى دلم به میهمانى شب رفته است و دیدگانم جویبارى شده اند از اشک هاى مکرر من!

آه که نمى دانى دلم را با تمام غصه هایش کنار چشمه سار عطوفت و مهربانى ات جاگذاشته ام و از هر ستاره ى عاشقى سراغ تو و سایه ى سرخت را گرفته ام!

تو گویى هزاران سال است که رفته اى و فاصله گرفته اى! !

از آن زمان که رفته اى، جاى خالى تو در کویر چشمان نگرانم خطى سرخ به یادگار گذاشته است .

اى کاش مى شد در ازدحام ستاره ها شبى تو را بیایم!

اى کاش مى شد زمزمه هاى شیرین کلامت را دوباره به گوش جان بشنوم .

اى کاش ...

از آن زمان که رفته اى خورشید نیز برایم جان داده است . باور کن روزى نیست در شاخه هاى خشک آرزوهایم جوانه اى هرچند رنجور سبز شود!

تو گویى از زمانى که رفته اى پاییز جوان تر شده و بهار درمیان هق هق گریه هاى من به زردى مى رود!

از زمانى که رفته اى بهار را در کوچه باغ خاطراتم به خاک سپرده ام!

اى کاش آفتاب هم با تو خاموش مى شد و چشم هاى آبى آسمان دیگر نمى دیدند!

از آن زمان که رفته اى دیگر در نى نى ....... . ! !؟