لمس کن



لمـــــــس کن کلماتی را که بــــرایت مـــــی نویــسم

تـــــا بخوانی و بفـهمی چقـــــدر جایت خـــــــالیست

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست وعریان

كه از قلبم بر قلم وكاغذ مي چكد 

لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار

لمـــس کن لحظـــــه هایم را ...

تــــــــــویی کــــه نــمی داني مـــــن كـــه هستـــــــم

لمس کن این با تو نبودن ها را 

لــــــــــــــمس کن ....

مـــیخــوام کــــه وقــتی خــوابی

1



مـــیخــوام کــــه وقــتی خــوابی ، کــنار تـو بــــشـیـنـم
اگـــه یـه وقـت خــوابـم بـرد بـاز خـواب تــورو بـبـیـنم

عطــر نـفـسهای تـــــــو به تنـم بپیچه
کاش بدونی که زنــدگی بـی تو هیچه

میـخـــوام تــن قـــــــــشنـگــتو تـو بـــــــغلم بـــگــیـرم
بـگم اگــه نـبـاشـی کـارم تـمومه و بـدون تـو میـمـیرم

میخوام لباتو رو لبام بذاری تا همیشه!
بگم که زندگی دیگه بدون تو نمیـــشه

تــــو نـیـسـتـی و تــــا ابــــد بــی تـو دلــــم میـگــــــیره
امــــــا زمــونــه  مـیــگــه کـــه دیــگـــه خـــیلی دیــره


دفتری بود

 

شعر و عکس عاشقانه بسیار زیبا

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

بهت نمی گم دوسِت دارم،

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم



تنهای تنها



تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام


در بیهودگی انتظار پیوستن به تو، چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سردر خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دورویی ها،فراموش کردن ها و گسستن ها

و من در این،هم،همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفتند و رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم

و من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

و من تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

آهسته

اگر امشب از هوالی دلم گذشتی

آهسته رد شو

غم را با هزار بدبختی خوابانده ام !

می‌دانیم

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

دنیا و زندگی سهم کیست ؟

دنیا و زندگی سهم کیست ؟

سهم من از این دنیا و زندگی چقدر است ؟

فکر کنم هیچ !

چون کسی نیست جز خودم !

خدایا اینها مال توست.کمی به من هم بده!

خدایا زندگی ای  میخواهم که کسی دنیای من شه.اما کجاست ؟

خدایا تو میدانی کجاست؟

دنیای من بیا که بدجوری دلم برات تنگ است.

کی جوابش رامیدونه؟

خدایادوستم داری؟

دوستم داری یاتوهم دوست داشتن زدم؟!

امروزمعلم دینی مون میگفت اگه توزندگی دل کسی رابشکنی یکی هم دل تورا

میشکنه.خیلی فکرکردم،گفتم بایدبفهمم دل کی راشکستم؟

هرچی فکرکردمــــــــــــ چیزی به ذهنم نرسید؛دستم رابالاگرفتم پرسیـــــــــدم:

اگه دل کسی رانشکسته باشیم چی باعث میشه دلمون بشکنه؟

دبیردینی لبخندپرمعنایی زدوگفت:محبـــــــــــــــــت خـــــــــــــــــــــدا!

پوزخندزذم گفتم:محبت؟دوباره تکرارکرد:بــــــــــــــــــله محبت!

گفت:بعضی وقت هاخدامیخوادبنده شوازافتادن توی دره نجات بده جلوی راهش سنگ

مینداره تابرگرده امااون انقدرگرم خودشه که متوجه سنگ هانمیشه انوقت خدامجبور

میشه کوه سنگی جلوی راه بنده محبوبش بزاره تاجلوترنره!کوه سنگ فریادخداست!

که میگه بنده من نـــــــــــــــــــــــــــــــــروخــــــــــــــــــــــــــطرداره!

گفت:بعضی وقت هاهم خداانقدربنده شودوست داره که باسختی هامیخواددرجه اونو

توبهشت بالاببره!اینوبنده وقتی درک میکنه که ازدنیای فانی رهاشده ومیبینه تحمل

غم های فانی ارزش بهشت جاودان وازهمه مهم تررضایت خداراداره.

خــــــــــــــــــــــــــدایعنی تومنودوست داری که جلوی راهم که باسرعت

طی میکردم؛کوه بزرگی گذاشتی که دیگه حتی جاده پیدانیست؟!

کاش میتوانستم

کاش میتوانستم زمان رابه عقب برگردانم

نه برای اینکه مانع رفتن کسانی شوم که رفته اند

برای اینکه به آنهااجازه آمدن ندهم

تاروزی بخواهندبروند.براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

وفاي شمع

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

صدا كن مرا

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني

حسی ندارم


برای تو می نویسم ، شاید این و تو بخونی

اخه احساسی که داشتم، تو واسم، یعنی همونی

وقتی دیدم که تو رفتی، اتشی شد توی قلبم

به خودم گفتم بسوزو ، نمی دونی که چه کردم

من دیگه حسی ندارم، نه دیگه حالی نمونده

همه حرفای دل من ، مثل سنگ رو دلم مونده

بقضی که خاموش نمیشه

وقتی تورو به یاد میاره

....

امیدوارم خوشتون امده باشه

اگر روزی

   Hareketli romantik resim

اگرروزی دلت لبریز غـم بود      گذارت برمـــزار کهنـــه ام بود

بگو این  جوان خفته درخاک      یه روز عاشق و دیوانه ام بود

 

دیدی غزلی سرود؟!

عاشق شده بود

دیدی غزلی سرود؟!
                                                                 عاشق شده بود
انگار خودش نبود
                                                                 عاشق شده بود
آواره ی شبها شده بود
                                                                 عاشق شده بود

 بیننده ی آسمان بیکران شب ها شده بود
                                                                عاشق شده بود
همدمش ستاره بودند
                                                                عاشق شده بود
باران همه چیزش شده بود
                                                                عاشق شده بود 

                              افتاد، شکست، زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود
                                                               عاشق شده بود

همراه باد


من بادبادک کوچکی بودم  در دست کودکی بازیگوش

دلم میخواست رها شوم بروم پیش خدا ،برسم به آسمان

بروم به کهکشان ،عاشق شوم و دوست بدارند مرا

کودک بازیگوش تا حواسش پرت شد

 باد پاییزی وزید من رها گشتم

کودک اما گریان !

اشک میریخت، شده بود هراسان

در پی من می دوید !

به نخ آویزان هرگز نرسید

 ومن غرق شادی بودم

رویای رهایی در سرم بود

آرام آرام راه پر پیچ و خمی بود در آسمان

هیچکس تنهاییم را حس نکرد

پرنده در پی پرواز خود بود

ستاره در پی نیاز خود بود

آسمان محو تماشای زمین

حس عشق من را هرگز ندید...

خسته و درمانده بودم سیلی باد وزان گونه هایم را سرخ میکرد

من در پی خوشبختی آواره ی آسمان بودم

ولی افسوس

آنچنان مغرور بودم

که نفهمیدم

کودک بازیگوش با وجود من چه خوشبخت و شاد بود

گاهی تودلیل خوشبختی که باشی

گر بتوانی لبخندی بر لب کسی بپاشی

حس زیبای تولدی دوباره

اینها همه خوشبختیست

دلی که با تو آرام و قرار  میگیرد...

باد تندی وزید

 نخ به دست کودک دیگر رسید

 شاد گشت

آری خوشبختی را باید بر لبان کودک شیرین زبان دید

و من احساس بودن کردم

شادی کودک به من حس آزادی و عشق هدیه کرد

ومن رها در عشق کودک گشته ام ...

حرف دل

گاهی می اندیشم ،چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم،همین مرابس که کوچه ای داشته باشم وباران....

وانسان هایی درزندگیم باشند که زلال ترازباران اند.....