آب را گِل نکُنید

آب را گِل نکُنید
شاید از دور علمدارِ حسین
مشکِ طفلان بر دوش
زخم و خون بر اندام
می رِسَد تا که از این آب روان
پُر کُنَد مشکِ تهی
بِبَرَد جرعه یِ آبی برساند به حرم
تا علی اصغرِ  بی شیرِ رباب
نَفَسَش تازه شَوَد
و بخوابد آرام
آب را گِل نکُنید
که عزیزانِ حسین
همگی خیره به راهند که ساقی آید
و به انگشتِ کَرَم
گره کورِ عطش بگشاید
آب را گِل نکُنید
که در این نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمارست
در تب و گریه اسیر
عمه اش این دو ، سه شب
تاسحر بیدارست
آب را گِل نکُنید
که بُوَد مهریه ی مادرشان
نه همین آب
که هر جایِ دگر رودی و نهری جاریست
مهر زهرای بتولست.
از اینست که من می گویم:
آب را گل نکنید
                 آب را گل نکنید

                                  آب را گل نکنید . . .

تير

یک شهر

یک شهر دعا کرد و بلا کم نشد امسال
خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

ای ماه چه دیر آمدی از راه و عجیب است
دل واپس تو عالم و آدم نشد امسال

پیش از تو محرم شد و پیش از تو عزا بود
مویی ز عزاداری تو کم نشد امسال

جایی ننشستیم که یادی نشد از درد
شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال

صد خیمه ی خاموش به تاراج جنون رفت
یک خاطر آسوده فراهم نشد امسال

در گریه نهفتیم عزای شب خود را
تاوان تو زخمی ست که مرهم نشد امسال

شعر جدید آقا

عشق يعني کوچه

عشق يعني کوچه کوچه انتظار               رؤيت خورشيد در باغ بهار
عشق يعني با جنون تا اوج‌ها                 رفتن از ساحل به بام موجها
عشق يعني يک تغزل شعر ناب               مثنوي‌هاي خداي آفتاب
عشق يعني سوختن با شعله‌ها              سبز گشتن در شکوه قله‌ها
عشق يعني هاي هاي اشک‌ها               در فرات بي‌وفا با مشک‌ها
دست‌افشان رقص سرخي واژگون            سعي در محراب با قانون خون
گفتمان مادران داغدار                          حسرت ديدار گل‌ها در بهار
يک نماد از قصه جام شراب                    رويکردي سبز در تفسير آب
عشق يعني يک شهود بي‌کران               سينه‌اي با وسعت هفت آسمان

ادامه نوشته

همیشه عاشق تنهاست

هر سفر مرگی کوچک است،تا تو دل کندن را مشق کنی و دیگران خط به خط نبودنت را بخوانند.هر سفر مرگی کوچک است تا خانه ات چمدانی شود و وطنت جاده ای تا همه جا...هر سفر...بدرود


عاشق می خواست به سفر برود.روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست هی هفته ها را تا می کرد ودر چمدان می گذاشت،مدام ماه ها را مرتب می کرد وروی هم می چید،و پی در پی سال ها را از پس هم جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.او هر روز در جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ربخت وچه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت.اما سر انجام روزی خدا به او گفت:عزیز عاشق فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟چمدانت زیادی سنگین است،با این همه سال و این همه قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت :خدایا،عشق سفری دور و دراز است .من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم،به همه این سال ها و قرن ها،زیرا هر قدر که عاشقی کنم باز هم کم است.خدا گفت:اما عاشقی سبکی است،عاشقی سفر ثانیه هاست.نه درنگ قرن ها و سال ها.بلند شو وبرو وهیچ چیز با خودت نبر،جز همین چند ثانیه که من به تو می دهم.عاشق گفت:چیزی با خود نمی برم،باشد،نه قرنی و نه سالی ونه ماه و هفته ای را،اما خدایا،هر عاشقی به کسی محتاج است،به کسی که همراهی اش کند،به کسی که پا به پایش بیایید،به کسی که نامش معشوق است.خدا گفت:نه،نه کسی و نه چیزی.(هیچ چیز) توشه توست و (هیچ کس) معشوق تو،در سفری که نامش عشق است.و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را گرفت و راهی اش کرد
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت،جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت ،جز خدا که همیشه با او بود

  غم تنهائی

چرا وقتی كه آدم تنها ميشه

غم و غصه اش قد يك دنيا ميشه

ميره يك گوشه پنهون ميشينه

اونجا رو مثل يه زندون ميبينه

غم تنهايی اسيرت ميكنه

تا بخوای بجنبی پيرت ميكنه

وقتی كه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه

غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه

ياد اون شب‌ها می‌افتم زير مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می‌نشستيم من و يار

غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت می‌كنه

ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه

دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب ميزنه

اشك اين ابرا زياده ولی دريا نميشه

غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت می‌كنه

اي غريبه

ای غریبه ای غریبه

با تو ام هرجا که هستی هم صدا با قلب خستم بی صدا در دل شکستی

ای غریبه

 شاهدی تو که دارم اینجا می میرم چون شنیدم که طرف گفت دیگه از عاشقی سیرم

 اخ دیگه از عاشقی سیرم

ای غریبه

 از جدایی از همون درد خدایی از همون ساز شکسته که نداره باز نوایی

 باز نگو از عشق ما افتاب دل ازرده تو بگو ای نازنینم عشق و از دلت کی برده؟؟

غریبه غریبه

هنوزم بپات می سوزم نگاه و به در می دوزم

غریبه غریبه

زمونه همش فریبه دستای بی رحم غربت داره جونم و می گیره