همگان مي انديشند
و من ميگويم آيا تاكنون در سياهي شب به ستارهاي چشم دوختهاي . . .
همگان گويند بي احساسي عشق را نيز بي احساس خواهد نمود . . .
و من ميگويم آيا تاكنون گلي را ديدهاي كه از ميان شكاف يك سنگ روييده باشد . . .
گويند پس اين عشق كجاست تا ما را به سر منزل مقصود برد . . .
و من ميگويم آيا تاكنون كودكي را ديدهاي كه روز هنگام با ديدگان بسته به دنبال نور ميگردد . . .
ميگويند شعله عشق گذر است و با گذشت زمان به خاموشي خواهد گراييد . . .
و من ميگويم آيا تاكنون به خورشيد نگريستهاي كه چگونه پس از گذشت ساليان دور همچنان شعله ور است . . .
ميگويند عشق و مستي كار عقل نيست . . .
و من ميگويم اين عقل در هفت بطن آراميده است كه هر بطن ظاهري متناقضي با يكديگر دارد و در وجود مكمل همديگرند . . .
ميگويند سخن كوته دار كه تو را به جرم شاعري و مجنوني رسوا خواهيم نمود


من مجتبي اهل خرم اباد محله زيد بن علي بنام در اقا واصليتم لر