امسال از دوستی...

مدعیان رفاقت بسیارند . تا پای آزمایش در میان نباشد هر کسی از راه رسیده و نرسیده مدعی عشق است . رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را میشود از ته نگاههای یک انسان فهمید . چشمها همه چیز را لو میدهند. حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای . دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند سودی از دوستی نخواهند برد

دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است

دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو

دوستی بالاتر از عشق است . سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای عاشقش نشوی

ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و ... نیست . معیار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخیره کرده است

و حرف آخر
دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست . دوستی مثل بوییدن یک سیب است ،
بدون آنکه به آن گازی بزنی و عشق گاز زدن سیب است ، یعنی که بخواهی آن را مال خود کنی

 

حقم بود هرچه آمد بر سرم

هر چه بر من گذشت حقم بود
من از این بیشتر سزاوارم
 تو گناهی نداری
 ای زیبا 
tمرگ بر من كه دوستت دارم


http://s2.picofile.com/file/7229193117/88431.jpg

آدما وقتی شادن

 

 

دوستاشونو فراموش میکنن

 

 

خوشحالم که تو شادی ...

 

یادمان باشد

 

 

 یادمان باشد، فردا ،حتما، ناز گل را بکشیم...

حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر، به ترکهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید کرد... ولی نه به هر قیمت
و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!!
و شبی هست که نباشد، پس از آن فردایی ...

چيزي نگو

باز بغضی در گلو دارم

باز فریادی در سینه دارم

باز هم ندارمت...

باز در دل می خواهمت

باز قطره اشکی گره زده

مانده در گوشه چشمی خسته

چشمی خسته از خواهش ها

بر چهره ای خسته از پرسش ها

در تنی خسته از دویدن ها

با روحی خسته از شکستن ها

لبانم باز می شوند که بگویند برو....

ولی افسوس دلم فریاد می زند که نگو ، نگو.......

 

گویند از عشق کلمه ای می ماند

از زندگی شعری

از امید اهنگی

از ارزو ترانه ای

و بالاخره از دوستی خاطره ای....

تقدیم به بهترین و با وفاترین همدم تنهاییم

کسی که در اوج خستگی با من هم صدا شد

و مهربانیش را بی دریغ به من دلشکسته هدیه داد

گلچهره. معنا بخش زندگی ام

تا ابد با یاد تو هستم .دیگر واژه ها نا توانند. بی هیچ سخنی برای همیشه خدایارت....براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

میروم اینبار با اندوه و دلتنگی....

امیدوارم همیشه موق باشی.

براي كسي كه رفت


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه
عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...


باران باش.

باران باش.. و ببار و نپرس کاسه های خالیــــــــــــ

از انـــــــــ کیست؟

                                                                   

با اینکه در حوالی

 

بدشانسی


               خواستم داستانی بنویسم ٬قلم نعره کشید ٬کاغذ پاره شد ٬افکارم در هم گسیخت  

همه از من تقاضای سکوت کردند قلم می دانست که شرح دردها و غمها را به صورت لغات نقاشی کند .

افکارم می دانستند که از در همی مانند زنجیری سر در گم می شوم .

کاغذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو می شوم ومن خاموش٬سکوت را بر گزیدم . 

چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردندو قطره های اشک و اندوه دل مثل باران بهاری ٬ ارمغان کویر گونه هایم شدند .

بی کسی...


 

 

برام هیچ حسی شیبه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهانم کافیه

همین که کنارت نفس می کشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جست  و جوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

مرا از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی، به من نگاه نمی کنی

تمام قلب تو به من  نمی رسه

همین که فکرمی، برای من بسه ...

از این عادت با تو بودن هنوز

ببین لحظه لحظه کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم، منو می کشه

یه وقتایی ان قدر حالم بده

که می پرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی که حس می کنم پشت من

همه شهر می گرده دنبال تو

 مرا از این عذاب رها نمی کنی

کنارمی، به من نگاه نمی کنی

تمام قلب تو به من  نمی رسه

همین که فکرمی، برای من بسه

صدا كن مرا..

 

http://myup.ir/images/64914555418793545417.jpg

صدا كن مرا...

صداي تو خوبست!

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم!

بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چه اندازه است..

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي‌كرد

«و خاصيت عشق اينست»

برای تویی که ......


برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...


برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی..

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی..

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است...

برای تويی كه قلبت پـا ك است ...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

                  

                        

کوچه دلتنگ

کوچه دلتنگ غروبه هوا بارونی و خیسه

رو بخار پشت شیشه یکی با آه می نویسه

می نویسه دست تقدیر قصه ما رو نوشته

رسم عاشقی همینه بازی های سرنوشته

می کوبه بارون به شیشه، رعــدوبرق می زنه انگار

همچنان چشماش به راهه تیک تیک ساعت رو دیوار

وقت پر زدن رسیده باید از ستاره رد شد

تو کلاس درس پرواز

پرزدن ها رو بلد شد

حسرت


 

کاش کسی حسرت دیدار نداشت

کاش کسی به دل غم یار نداشت

کاش وقتی از وصال یارسخن گفتیم

کسی به چشم خود قطره ی اشکی نداشت

کاش جاده و راهی هرگز نمی دیدیم

تا یار سفر کرده حسرت برگشت نداشت