چيزي نگو
باز بغضی در گلو دارم
باز فریادی در سینه دارم
باز هم ندارمت...
باز در دل می خواهمت
باز قطره اشکی گره زده
مانده در گوشه چشمی خسته
چشمی خسته از خواهش ها
بر چهره ای خسته از پرسش ها
در تنی خسته از دویدن ها
با روحی خسته از شکستن ها
لبانم باز می شوند که بگویند برو....
ولی افسوس دلم فریاد می زند که نگو ، نگو.......
گویند از عشق کلمه ای می ماند
از زندگی شعری
از امید اهنگی
از ارزو ترانه ای
و بالاخره از دوستی خاطره ای....![]()
تقدیم به بهترین و با وفاترین همدم تنهاییم
کسی که در اوج خستگی با من هم صدا شد
و مهربانیش را بی دریغ به من دلشکسته هدیه داد
گلچهره. معنا بخش زندگی ام
تا ابد با یاد تو هستم .دیگر واژه ها نا توانند. بی هیچ سخنی برای همیشه خدایارت....
میروم اینبار با اندوه و دلتنگی....
امیدوارم همیشه موق باشی.![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 8:25 توسط مجتبی
|
من مجتبي اهل خرم اباد محله زيد بن علي بنام در اقا واصليتم لر