همراه باد

من بادبادک کوچکی بودم در دست کودکی بازیگوش
دلم میخواست رها شوم بروم پیش خدا ،برسم به آسمان
بروم به کهکشان ،عاشق شوم و دوست بدارند مرا
کودک بازیگوش تا حواسش پرت شد
باد پاییزی وزید من رها گشتم
کودک اما گریان !
اشک میریخت، شده بود هراسان
در پی من می دوید !
به نخ آویزان هرگز نرسید
ومن غرق شادی بودم
رویای رهایی در سرم بود
آرام آرام راه پر پیچ و خمی بود در آسمان
هیچکس تنهاییم را حس نکرد
پرنده در پی پرواز خود بود
ستاره در پی نیاز خود بود
آسمان محو تماشای زمین
حس عشق من را هرگز ندید...
خسته و درمانده بودم سیلی باد وزان گونه هایم را سرخ میکرد
من در پی خوشبختی آواره ی آسمان بودم
ولی افسوس
آنچنان مغرور بودم
که نفهمیدم
کودک بازیگوش با وجود من چه خوشبخت و شاد بود
گاهی تودلیل خوشبختی که باشی
گر بتوانی لبخندی بر لب کسی بپاشی
حس زیبای تولدی دوباره
اینها همه خوشبختیست
دلی که با تو آرام و قرار میگیرد...
باد تندی وزید
نخ به دست کودک دیگر رسید
شاد گشت
آری خوشبختی را باید بر لبان کودک شیرین زبان دید
و من احساس بودن کردم
شادی کودک به من حس آزادی و عشق هدیه کرد
ومن رها در عشق کودک گشته ام ...
من مجتبي اهل خرم اباد محله زيد بن علي بنام در اقا واصليتم لر