+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 10:44 توسط مجتبی
|
من مجتبي اهل خرم اباد محله زيد بن علي بنام در اقا واصليتم لر
ودر حال حاضر تهران هستم حال وروزم راببین ازروزگارم مپرس!
یه حرفهایی هست تا دیر نشده باید نوشت . بگذار همه رو راحت بهت بگم و جز باور هیچ از تو نمی خوام . همین برام کافیه . باور تو . نباش ولی باورم کن ...
اینجا خانه ی من است،سالهاست که همگان گمان می کنند من پسري هستم سرخوش احوال و بی خیال که بی دغدغه است... من هم با نگاهشان همراه شدم و گذاشتم خیال کنند که من انم که انها می پندارند...
کسی هیچ وقت اشک های پنهانی و در خلوتم را ندید... من هم گذاشتم که اخرین تصویری که از من در دل دارن همان خنده هایم باشد...
بزرگترین حُسنی که دارم این است که می توانم در اوج ِ همه بغض ها و رنج ها و دلخوری هایم ساعت ها برایتان شیطنت کنم و بخندانمتان و شما هیچ وقت نفهمید که پشت دیوار خنده هایم سیل اشکی روان است... شاعر نیستم اما تا دلتان بخواهد راه و رسم عاشقانه نوشتن را بلدم... اینجا دقیقا همانم که در دنیای واقعی هستم...نمی دانم شاید روزی از این حقیقت بترسم...اسم هایی که می نویسم واقعی هستند،خاطره ها ، دلخوری ها ،دلتنگی ها..... همه همانند که رخ داده است و لاغیر...
بزرگترین نعمتی که خدایم به من داده دوستانی بوده است که در پناهشان هم اشک ریخته ام و هم خندیده ام...برای همیشه سبز زیستن دوستان مهربانم همیشه دعا کنید...
هوای بارونی و دعا کردن زیر بارون رو به هر چیزی ترجیح میدم *** پایـــــیز روزگاری فصل رویاهایم بود هنوز هم می پرستمش گرچه خود زاده 16ابان***از چتر متنفرم ***بزرگترین ارزویم رسیدن به اسمان خدایم است و بس!***
مهربان نامهربانی دارم.... دعا کن برسد وقت بودن هایش...
×××× وقتی تو خودت گیر می کنی وقتی همه چیز برات میشه یه سوال ! وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره .. وقتی مجبوری خودتم گول بزنی وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!! وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست وقتی می دونی همه چی دروغه وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی .. وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته .. وقتی نباید اونی باشی که هستی وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست ! وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ... ... وقتی فقط می تونی بگی خدایا راضی ام به رضای تو ... پس با تمام وجودت بگو : خـــــدایا راضی ام به رضای تو
خداوندا مرا دریاب که دیگر روبه پایانم! تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم !خداوندا نجاتم ده ازاین تکرارِ تکراری!از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری! هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیادر این نامردی ایام ، در این غم خانه ی دنیاهیچ با من نیست! در این آغازِبی پایان ز راه مرگ هم برگشتم ،که مردن هم نبود آسان !همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستندبه هنگام نیاز افسوس !به رویم دیده بر بستند
×××××× میخواهم برگردم به انچه بودم و اکنون نیستم! میخواهم برگردم به تمام انچه درمن وجود داشت و اکنون ازمن فاصله گرفته! ای کسی که مرا از خود نمیدانی و من سراسر غرق تو ام! میخواهمت ای کسی که مرا باعث پامال شدن ارزوهایت میدانی! تا کی باید زخم زبان بشنوم و دم برنیاورم! خدایا تنها امیدم به توست دست نیازم به سمت توست مرا به سوی خود بخو ان ××××××
از همان در که امدی برگرد . اینجای جای ماندن نیست زیرا چو من می پوسی !!