روزگار بی رحم
قصه ی تلخ ترانم بی تو از سکوت و مرگه
قصه ی شروع پاییز قصه ی بارون و برگه
شاید این تقدیره من بود که به روزگار ببازم
قصه ی سکوت عشق و توی تنهایی بسازم
روزگارم بی ترحم بین ما فاصله انداخت
پر پروازو بهت داد واسه ی من قفسی ساخت
رفتیو غرور چشمام بیتو بی صدا شکست
با غروب تلخ چشمات بغض لحظه هام شکست
غم سنگین جدایی دلمو دیوونه کرده
غربت ثانیه هامو اسیره ضمونه کرده
با نگاه من غریبه روزارو بیتو شمردم
بی نفس های تو هم من آرزومه جون سپردن..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 8:16 توسط مجتبی
|
من مجتبي اهل خرم اباد محله زيد بن علي بنام در اقا واصليتم لر